در این تحمل تهی
میان این سکوت تلخ
کلید شهر خواب را به من بده
که از پس تمام کوچه های آن
تو هستی و صدای شعرهای تو
تو هستی و نجیب گرمگاه سینه ات
کلید شهر خواب را به من بده
منی که از پس تمام روزها
در انتظار آن شب طلایی ام
در انتظار کوچه دوراهی ام
دو راهی تو و رمیدن از خودم ...
در انتظار رویش دوبارۀ تو ام
تا باز با نیاز
بر بازوان خشکیده ام بیاویزی
بپیچی
بجوشی...
من: لبریز از سانسور...
تو را ادامه می دهم
و
طرحهای بال پروانه
در خوابهای نیمه جانم سرازیر می شوند...
ساده ای
مثل
شب گریۀ عاشق /
ابرهای بی ثمر
راه ماه را می بندند
خوابم نمی برد..
سردرگم هزار غم خُرد...
از چه رو می گریزم؟
ای پهنۀ عظیم دوست داشتن
حیاتم
همچو علفزاری از توست
که سرکش از میانش می تازم
از پی تو !
آهای شکارچیان چابک مغرور
پیش از بیداری شهر
در کمندم اندازید
و برایم لالایی بخوانید ...
هرکس
روزنه ایست
به سوی خدا
اگر
اندوهناک شود...
اگر به شدت اندوهناک شود
دوستم داری از آن رو که دوستت دارم !
کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی …
روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم …
بهار
پاورچین پاورچین
آمد...
و من
در آرزوی
شکفتن آرزوهایت ...
لبخند...
اگر مژگانم را سیاه می کنم
اگر چشمانم را روشن تر
و اگر لبانم را سرخی می بخشم
تنها
به دنبال آن چهره از خودم
که قبل از آمدن به این دنیا داشته ام..
قبل از آمدن به اینجا ....
میان پرسه های بی قیدانه ام
در آسمان
دلتنگم...
برای
این سطرهایی
که آغشته به صدایت نیست ...
+بیقرارم...
شلاقه میزند گیسوانم
بر روشنای تنم...
خون میدود بر لبهای بسته ام
سرخ میشود
سرخ میشود
و می ترکد از فرط تنهایی...
+ تقصیر تو نیست که هرگاه به یادت می افتم گریه میکنم...
تقصیر تو نیست که صدایت در گوشم جا مانده...
که من تهی از واژه شوم
و تو پر از کلماتی
که به ذهن فلج من خطور نمیکنند...
دست بردار از خوابهای من
چمدانت را بسته ام ...
هرچند بهار خواهد آمد
و جوانه خواهد زد
اما هنوز گره موهایم را باز نکرده ای ...
من دیگر دلتنگ هیچ چیز نمی شوم
و تمام ساعات بیهودگی ام را
کنار جنب و جوشهای سه ماهی قرمز می گذرانم...
و آرام میشوم با حرکت نرم باله هایشان
لبریز می شوم ...
عاشق میشوم بر چشمهای سیاهشان...
عاشق یکی نه... عاشق هرسهتایشان...
عاشق عدد نمیفهمد !
هرهر کرکر ...
چند روز پیش بود که رفتم سوار اتوبوس شدم!
نگاه کردم دیدم ای داد بیداد همه مردا از پشت کچلن...
جاتون خالی انقدر خندیدم.........
بعد از اون رفتم استخر..
وای همه پیر زن بودن.
بعد موقع دوش گرفتن چنان پشت هم دیگه رو لیف میکشیدن که انگار حموم عمومی بود ...
باز انقدر خندیدم....
رفتم واسه سفره هفت سین تور و این چیزا بگیرم
بعد همون پارچه ای که انتخاب کردم یه دختره اومد با مادرش ازش خرید واسه لباس!!!!!
راستی 3تا ماهی کوچولو خریدم...تنها دلخوشیمه
هنوز
کابوس کودکیهایم را میبینم...
وقتی از ترس
میخزیدم در بستر...
حتی نفس هم نمی زدم ...
هنوز
شلوارم خیس است از ترسهایی فرو خورده
از نگاه های جنون بار کسی ...
هنوز
بالشم خیس است
از گریه های بی صدا ...
هنوز
سرم میسوزد
از موهای کنده شده ...
هنوز
آنقدر پوست دستم را میکنم
تا خون بیاید ...
هنوز
در دلم خدا ظالم است ...
+ تو می گذاری هر چیزی در دنیا اتفاق بیفتد
اگر تو خوب نیستی
پس چرا من باید خوب باشم خدا ؟
دست من
شاخۀ درخت بی همسایه را ماند
نمیداند به چه بیاویزد ...
+ چشمهایم میسوزد .. دستی نیست
هیچ التیامی نیست ...
با تو این ثانیه ها معنی تکرار نبودن
باور آینه ها جرات انکار نبودن
بودنت معجزۀ شرقی باران و عطش
تو نبودی روز و شب این همه تب دار نبودن
تو نه سحری تو نه جادو نه سرابی میدونم
تو نه آواز یه رویا نه سرابی میدونم
تو همون آیت نوری توی شبهای سیاه
توی آوار تباهی تو امیدی تو پناه ...
دوربین های عکاسی
با چپاول بی رحمانۀ حرکت و جریان
سکون و توقف را
بر لحظه های هستی تحمیل
و دنیا را با لبخنده های پوشالی تسخیر می کنند ...
من این بازی را دوست نمیدارم ...
چند روزی هست که گوشیم خاموشه
کسی نیست که دیگه چشم به راه حرفی ازش باشم
راکد و ساکت ...
طلوع خورشید رو نمیبینم
چون تا ظهر به برکت قرصایی که دکتر داده خوابم...
غروب خورشید رو نمیبینم
چون هیچ پنجره ای نیست که پرده ش رو کنار بزنم
و اصولا هیچ چیزی نیست که جالب باشه واسه دیدن .
کتاب هم دیگه نمیخونم
تلویزیونم نگا نمیکنم
اصلا هیچ کاری نمیکنم ...
هیچ کاری ...
فقط گاهی
فقط گاهی به تو فکر می کنم...
و هنوزم اگر یه روز به زور برم بیرون
چشم میدوزم به سنگفرشایی که جای قدمهات روش خالیه خالیه ...
سرده ... سرد
یادم تو را فراموش .
آسمان ...
آرام
با وقار
پاک
آبی ... آبی ...آبی ...
مثل لبخندهای کودکی ...
مثل ظهرهای ساکت تابستان
مثل شبهای پرستارۀ روی بام ...

