تبليغاتX
آسمان کویری
بی تابم آنچنان که درختان برای باد
و تو را تا همیشه به دیار فراموشی تبعید خواهم کرد !

و خواب مرگت را در قلبم تعبیر خواهم نمود... و از این پس بدون تو نخواهم مرد ... و در غم دوریت نخواهم گریست... و قلبم را خواهم کشت اگر سراغی از تو بگیرد... و صفحه هایی را خواهم درید که داغ عشق تو را بر خود داشته باشند... و تنهاییم را دوست خواهم داشت ...

اما در گوشه ای دنج از ذهنم تا ابد خاطراتت را همچون رازی سر به مهر حفظ خواهم نمود.

به هر کجا رهسپار می شوی می سپارمت به او ...

دیگه نمی نویسم ...

خداحافظ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 19:20  توسط آسمان  | 

۱۸/۷/۶۷

یک تاریخ به ظاهر عادی ! یک روز دلگیر پاییزی ! با ابرهای پر بغض ... با آسمان خاکستری...

روزی که یک دختر تنها به این دنیای شلوغ اولین قطره های اشکش را تقدیم کرد و نمی دانست که دنیا هیچ گاه سیراب نمی شود !

حجم ریه هایش را پر از هوا کردند تا زندگی را استنشاق کند  ....

۱۸/۷ / ۶۷ ... هدیه ء تولدم یک بغل برگ زرد پاییزی ... و یک آسمان غمناک ...

زندگی را از سر سطر آغاز کردم و به پایان می اندیشم.

تولد در ماه مهر ... در دنیای بی مهر ...

از خدا هیچ نمی خواهم  به جز شادمانی تو ...

دوستت دارم ...دوستت دارم ... دوستت دارم

.

.

.

آسمان پاییز ببار بر تنهاییم که  کویر دلم عطشناک است. ببار بر شعله های بی تاب قلبم. ببار بر شوره زار گونه هایم. دوباره فال حافظ گرفتم و حافظ برای بار هزارم این جواب رو بهم داد:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور   ...  کلبه ء احزان شود روزی گلستان غم مخور

اما من میدونم حافظ از دستم خسته شده و منو از سر خودش باز می کنه!!!

من میدونم اون روز هیچ وقت نمی رسه ...

وقته انهدام بغضه... اما بدون شونه های تو ...

 ...

آری آغاز دوست داشتن است ... گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم... که همین دوست داشتن زیباست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/17ساعت 18:56  توسط آسمان  | 

قلم چه بی پروا دل صفحه را می درد و با بی اعتنایی به خطهای کاغذ مصمم به راه خویش ادامه می دهد. نمی دانم از این نوشته ها به کجا خواهم رسید!

شاید حرفهایی را که دوست دارم با او بگویم و نمی توانم;نثار کاغذهای بی زبان می کنم. و چه صبری دارند این کاغذها که بی هیچ شکایتی به درد دلهایم گوش فرا می دهند و آنها را با عشق در دل خود مدفون میکنندو از دردهای من با کسی سخن نمی گویند و چه لطفی دارند که مرا دیوانه خطاب نمیکنند و چه طاقتی دارند که فغان برنمی آورند از زخمی شدن بدنشان توسط خنجر قلمم.

و قلمم چه فداکارانه جوهره ء وجودش را در کام کاغذها می فشاند و مرا یاری می رساند در نوشتن واژه های تکراری! و عروسکم چه مشتاقانه نگاه آسمانیش را به مادرش می دوزد و دل به خاطراتم می سپارد بی آنکه پلک بر هم زند.و این چهار دیواری چه امن مکانی ست برایم تا در سکوت با فریادهای قلبم به تک تک آجرهایش معنا و احساس دهم.

و یاد تو چه دوست باوفایی ست... که لحظه ای مرا در این بیغوله تنها نمیگذارد و تصویرت چه زیبا بر پلکهایم نقش بسته و در عمق نگاهم حک شده که تا چشم بر هم مینهم می توانم زیباترین تصویر دنیا را در ذهنم به تماشا بنشینم. و اشکهایم چه زیبا بر تصویرت می بارند تا در دل پلکهایم غبار فراموشی تیره و تارت نکند . در دل تاریکی های شبانه چه زیباست تو را مرور کردن...

کاش می دانستی به تعداد تمام قاصدکها دوستت می دارم و سراغت را بی تابانه از آنها می گیرم. و آنها چه معصومانه می گویند: بی خبریم.

من تو را کم دارم... می خوانمت به خود ... و دوباره فروغ می خوانم ... و چه قدر آرام می شوم از اینکه فروغ مرا میفهمد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 21:32  توسط آسمان  | 

افکار در ذهنم فریاد می زنند! و بی تابند برای اینکه دریچه ای به بیرون پیدا کنند و موجودیت خود را به اثبات برسانند.

دنیای غریبی شده!!!گویی انسانها روح خود را از دست داده اند وتنها معنای برخی از واژه ها را درک میکنند... و از میان این واژه ها یکی بیشتر از همه خود نمایی میکند... هوس...

انگار در وجودشان فقط هوس روییده است و هر روز شکوفاتر می شود.نگاهت را با خواسته های هوسناک پاسخ می دهند... هنگام صحبت نگاهشان به لبهایت دوخته شده و در ذهن ملخ زده ء خویش .... دستهایشان پر از عطش برای لمس کردن است...

دل ندارند... احساس ندارند... هرچه هست عطش است. انسانهایی مفلوک که اسیر نیازهای بی پایان خویش اند. من خود را در کنج اتاقم محبوس کرده ام و از دریچه ء این چهاردیواری جهان را می نگرم...

حبس؟؟؟  نه ... این گونه آزادم از هرچه نگاه آزار دهنده...

انسان گریز شده ام. ساعت اتاقم مدتهاست که به خوابی عمیق فرورفته و در خلسه ء زمان خاطراتش را مرور میکند. گلهای گلدان خشکیده اند  و من هیچ میلی به تجدید حیات فضا ندارم که خود مرده ام ...

در دنیایی که کسی روح تو را نمی فهمد زندگی معنا ندارد...

خسته ام از این همه ابتذال و روزمرگی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 9:34  توسط آسمان  | 

یک صفحه ء سفید دیگر را پیش رویم می گشایم تا دل تنگی هایم را با قلم سیاه نا امیدی بر رویش حک کنم. تا مثل دیگر شکوه هایم ماندنی شود...

زمان چه بی رحمانه پیش میرود و انسانها را از تیغ فراموشی می گذراند... اما انگار من در لحظه ها متوقف شده ام. و نمی دانم که چه می خواهم و ندانستن بس دردناک و رنج آور است.

غم و شادی برایم بی مفهوم شده اند و من همانند کودکی که با معنای هیچ واژه ه ای آشنا نیست از کنار تمام واژه ها بی تفاوت می گذرم...

بی صدا همچون اسیری در دام زندگی را می نگرم و سکوت هدیه ای ست ارزشمند برای انسانهای تبعید شده به جرم ندانستن که دردهایی دارند به وسعت بینهایت که گفتنش درمانی به همراه ندارد.

یادم می آید سخن آموزگار را : انسان از ریشه ء نسیان می آید یعنی فراموشی!!! اما نمیدانم ما چگونه می توانیم اندوه های بی پایانمان را فراموش کنیم؟

تولد یک انسان مساوی است با باز شدن دریچه ای از دردها و آرزوهای بی سرانجام که ثمری جز حسرت ندارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 12:25  توسط آسمان  | 

یادش بخیر ...

دلم لک زده واسه ء شیطونیای سر کلاس...

یواشکی لواشک خوردن. تقلب کردن. مزه پروندن. درس نخوندن. ادای معلما رو دراوردن

بهانه آوردن واسه درس نخوندن. جعل امضای بابا و مامان!!! حرص دادن ناظم. سر به سر بابای مدرسه

گذاشتن. قهر و آشتی. دلم یه ذره شده برای هل دادن بچه ها دم در بوفه .

دلم تنگ شده واسه دلهره ء شب امتحان و یه خروار درس تلنبار شده.

دلم تنگ شده برای اردوهای مدرسه. برای زیر زیرکی خندیدن. برای بزن و بکوب زنگای تفریح.

برای ترقه بازی تو راهروی مدرسه. برای یواشکی مجله و رمان خوندن. برای گریه های آخر سال.

دلم تنگه برای اعتراض. برای افطاری. واسه لی لی و کش بازی. واسه برف بازی. واسه پهن کردن سفره ء

هفت سین . برای روز معلم...

کاش مدرسه تموم نمی شد ...

دلم تنگه... تنگ تر از تموم غنچه ها

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 21:27  توسط آسمان  | 

صبح یک روزنوبهاری بود /// روزی از روزهای اول سال

بچه ها در کلاس جنگل سبز ///جمع بودند و دور هم خوشحال

بچه ها گرم گفت و گو بودند ///باز هم در کلاس غوغا بود

هر یکی برگ کوچکی در دست /// باز انگار زنگ انشا بود

تا معلم ز گرد راه رسید /// گفت با چهره ای پر از خنده

باز موضوع تازه ای داریم /// آرزوی شما در آینده

شبنم از روی برگ گل برخاست /// گفت می خواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم/// ابر باشم دوباره آب شوم

دانه آرام بر زمین غلتید/// رفت و انشای کوچکش را خواند

گفت باغی بزرگ خواهم شد/// تا ابد سبز سبز خواهم ماند

غنچه هم گفت: گرچه دلتنگم/// مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ/// گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت:می خواهم/// فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم/// در دل آسمان رها باشم

جوجه ء کوچک پرستو گفت/// کاش با باد رهسپار شوم

تا افق های دور کوچ کنم/// باز پیغمبر بهار شوم

زنگ تفریح را که زنجره زد/// باز هم در کلاس غوغا شد

هر یک از بچه ها به سویی رفت/// و معلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین می گفت/// آرزوهایتان چه رنگین است

کاش روزی به کام خود برسید/// بچه ها آرزوی من این است

 

زنده یاد قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 21:8  توسط آسمان  | 

امروز حسابی دلم گرفته...

اصلا حال و حوصله ندارم. حتی آسمون چشمام هم حس گریه کردن رو ندارن. آخه تا کی باید ادامه داد به این تکرار بیهوده؟ به اندازه ء ۲۰ سال خستم . خیلی سخته که دیگه بزرگ شدم و با یه دونه شکلات گول نمی خورم!! بزرگ شدن چه قدر زجرآوره...

مهر نزدیکه. دلم هوای مدرسه رو کرده ناجور ! شدم مثل بچه ها همش دارم بهانه می گیرم.

دلم واسه مامان تنگ شده شدید... کاش الان پیشم بود... آخه چرا زندگی این طوریه؟

یاد این تیکهء یه شعر افتادم:

از این وحشت از این تردید از این بیهودگی سیرم

توی دستای مغرورت چه معصومانه می میرم

فقط یک آه فقط یک اشک فقط یک بوسه با من باش

قد لبخند قد گریه توی این پرسه با من باش...

شاید با اومدن مهر وباریدن نم نم بارون یه کم حال و هوام بهتر بشه!

کویر دلم بینهایت در حسرت پاییزه.

دلم گرفته................................................................................................

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 11:28  توسط آسمان  | 

من اکنون احساس می کنم

بر تل خاکستری از آتش ها... امیدها و خواستن هایم  تنها مانده ام

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است:

که تو اینجا چه می کنی؟

امروز به خود گفتم:

من احساس می کنم

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 18:8  توسط آسمان  | 

روزها از پی هم می گذرند... همچنان آرام و بی تشویش !
و یکنواخت...
شاید تنها فرقی که در روزهای گذشته مشهود بوده تفاوت در تعداد نفس ها و ضربان قلب هایمان است !
بعضی روزها که از هیجان عشقی بی فرجام چشمانمان برق می زند و تعداد نفس هایمان به شماره می افتد و ضربان قلبمان از شمارش خارج ... اما باز هم یکنواخت می شود !!!
روزها از پی هم می گذرند ... و سرنوشت در جادهء بی سرانجام زندگی به راه خود ادامه می دهد... همچنان آرام و بی تشویش...
شاید ما غم را دوست داریم  تا کسی ما را از  آن نجات دهد  ! 
دلمان می خواهد خود را در حصار رنج های بی پایان  محبوس کنیم  و بر تنهایی شب هامان  اشک بریزیم.
همچنان یکنواخت...
شب ها را با اشک هایمان به دست خواب می سپاریم و بر رویاهایمان لبخند تلخی نثار می کنیم ...
و صبح از اینکه چشمهایمان بار دیگر بر این زندگی گشوده شده مغموم  می شویم...
و آهی از ته دل و افسوسی از جنس حسرتهای بی پایان بر سرنوشت غم انگیز خود حواله می کنیم...
روزها از پی هم می گذرند...
گویی محسور شده ایم... و منتظریم معشوقمان طلسم غم و تنهایی ما را بشکند و رهایی را برایمان به ارمغان
بیاورد !!

اما شاید او نیز در انتظار معشوق خود است تا منجی اش باشد ...
و این گونه همه تنها می مانیم ...
همچنان یکنواخت ...

و تنها افسانهء عشق است که همچنان پا بر جاست...

روزها از پی هم می گذرند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 20:19  توسط آسمان  | 

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی
هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی
بذار خیال کنم هنور یه لحظه از نیازتم
اگه تمومه قصمون هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی
بذاز خیال کنم تو دلتنگیات غروب که می شه یاد من میوفتی
تویی که قصهء طلوع عشقو گفتی و دوستت دارمو نگفتی
بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی پر می شی از خاطره هاش
اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز همنفسه
بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم ... بذار... اگرچه بی خیالمی...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 10:58  توسط آسمان  | 

با امیدی گرم و شادی بخش... با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند... نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی ز راهی دور... می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگ فرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور بادپیمایش
می درخشد شعله ی خورشید بر فراز تاج زیبایش
مردمان در گوش هم آهسته می گویند:
آه او با این غرور و شو کت و نیرو
در جهان یکتاست بی گمان شهزاده ای والاست
دختران سر می کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا در تپش از شوق یک پندار
"شاید او خواهان من باشد"
لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطرآگین
برگ سبزی هم نمی چیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
مقصد او خانه ی دلدار زیبایش
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند: کیست این دختر خوشبخت؟
ناگهان در خانه می پیچد صدای در  !!
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست... آری اوست
آه ای شهزاده ی زیبا
آه ای شهزاده ی محبوب و رویایی
نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود در نگاهم راه می بندد
ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوش رنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره قصر پر نور است
می نهم پا در رکابش
می شوم خاموش
می شوم مدهوش

می بندم همراه او زین شهر غمگین رخت...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 15:18  توسط آسمان  | 


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید ... عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ.
یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن.
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم: حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نرمیدم نگسستم
اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
.
.
.
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم



بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

این شعر رو واسه دل خودم نوشتم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 14:34  توسط آسمان  | 

  • خود را به سوی ماه افکنید حتی اگر به خطا روید در میان ستارگان خواهید بود
  • یک تمبر پستی موفقیت خود را تضمین می کند چون این توانایی را دارد که تا رسیدن به هدف به چیزی بچسبد
  • محال از طرز فکر ما به دست می آید
  • موفقیت نصیب افراد خواب آلود نمی شود
  • موانع آن چیزهای وحشتناکی هستند که وقتی چشم هایتان را از روی هدف برمی دارید میبینید
  • وقتی گیاهان یقین دارند که بهار می آید پس چرا ما انسانها باور نداریم که روزی می توانیم به هر آنچه که می خواهیم دست یابیم؟!
  • توقف در زندگی یعنی مرگ تدریجی
  • بهترین ارث والدین برای فرزندان ادب است   
  • بداخلاقی گناهی است که هرگز آمرزیده نمی شود
  • خورنده ی شاکر بهتر از روزه دار خاموش است
  • برای تو که ایمان داری غیر ممکن وجود ندارد
  • وجدان آیینه ایست که هیچ گاه تحقیر نمی کند
  • آنقدر شکست خوردم تا سرانجام راه شکست دادن را آموختم
+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 19:8  توسط آسمان  | 

  •   عشق تنها کار بی چرای عالم است
  • آینده ساختنی است نه بافتنی
  • هیچ دندان پزشکی نمی تواند دندان طمع را پر کند
  • انسان هرگز نمی افتد مگر به طرفی که به آن تکیه کرده
  • قله پایان یک راه و شروع راهی دیگر است
  • نصیحت مانند برف می ماند هرچه نرم تر ببارد بیشتر می ماند
  • اتلاف وقت گران ترین خرجهاست
  • به یاد داشتن محبت دیگران ارزشمندتر از جبران آن است
  • هرکسی به دنبال محال برود از ممکن نیز محروم می شود
  • زندگی به همت جوانان و به تجربه ی پیران اداره می شود
  • جهان به افراد صبور تعلق دارد
  • لبخند انحنایی است که تمام کجی ها را راست می کند
  • جدیت مقصد را نزدیکتر می کند
  • دوست با وفا پزشک زندگی است
  • یادت باشد هسته ی خرما یک شبه به درخت خرما تبدیل نشده
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 13:44  توسط آسمان  | 

  • خوشبختی یعنی هماهنگی آرزوها با حوادث روزگار
  • در اوج قدرت انسان باش
  • تاریخ دستاورد تلخی است وقتی همه به بقای خود فکر می کنند
  • مرگ واقعی مرگ امید است
  • کسانی که گذشته را فراموش می کنند مجبور به تکرار آن هستند
  • موفقیت مانند سایه به دنبال پشتکار است
  • تلاش کنید وشکست بخورید اما در تلاش کردن شکست نخورید
  • عشق هرگز به رنگ تردید در نمی آید
  • حسود از چاقی دیگران لاغر می شود
  • جوانی دفتر خاطراتی است که آن را فقط در پیری می توان خواند


اگر دوست دارید این درسها رو ادامه بدم تو نظراتتون بهم بگید. راستش خسته شدم انقدر مطلب عشقولانه نوشتم!!!!!!!!!!!!!!!!


زندگی را باید از سر سطر نوشت...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 16:3  توسط آسمان  | 

امروز با سالهای رفته بر باد
یاد تو کردم ای عروسک
یادت می آید کودکی را
با یک دل کوچک که پر بود از معما
هر روز می آمد سراغت
هر روز رازی را پچ پچ کنان در گوش تو می گفت
آن روزها بازی چه شیرین بود
هرچند یک احساس وهم آلود
از پشت رویاها مرا میخواند
بغضی که می ترکد
شاید خبر می داد
از آتش پاییز ویرانگر
هرگز نگفتی ای عروسک
خوشبخت یعنی چه؟
پاییز آمد کودکی ها مرد
اما بهار سبز چشمان تو پا بر جاست
پیراهنت روشنتر از آب
همرنگ دریاست
بغضی نمی گیرد گلویت را
رنجی نمی آزاردت
سالهای بعد در قلب تو زخمی نمی روید

عروسک 
معنای خوشبختی همین است؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 10:19  توسط آسمان  | 

برو من تو را به دست فراموشی سپردم من تو را سوار بر کشتی سرنوشت کردم و با صمیمانه ترین
آرزوها با تو بدرود گفتم .
برو من حق زندگی آزاد را از تو نخواهم گرفت . من تو را اسیر سرنوشت غم انگیز خود نخواهم کرد .
برو تو هنوز باید از لحظه های زیبای زندگیت لذت ببری
هنوز شکوفه های بسیاری انتظار دیدارت را می کشند
هنوز برگهای خزان زده عاشق اینند که زیر گامهای تو فدا شوند و سرود مرگ را سر دهند
هنوز دانه های زیبای برف مشتاق نگاه زیبای تو اند زیرا زیباترین رقصشان را به نمایش می گذارند
زندگی زیباست
برو
.
.
.
آینده در انتظار موفقییت تو ست


برو
من نیز میروم
اما
.
.
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 16:53  توسط آسمان  | 

دیروز از پشت پنجره

به بیرون نگاه کردم

پسرکی را دیدم که عشق را به حراج گذاشته بود !

با فریاد پرسیدم : چند؟


گفت: به قیمت شکستن غرور!

و من از قلبم پرسیدم :

آیا عشقی که به خاطرش غروری شکسته شود حراجی ست؟؟؟!!!

اما قلبم پاسخی نداشت و تنها صدایی که به گوشم رسید

چیزی شبیه شکستن بود...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 13:23  توسط آسمان  | 

تنهایی من بزرگ است:

به وسعت غم های فروخورده
به وسعت بغض هایی که نتوانستند به هق هق تبدیل شوند
به وسعت شبهای بدون سنگ صبور

تنهایی من بزرگ است:

به اندازه ی درد فهمیدن

و
رنج بزرگ شدن

هر چند که در کودکی نیز تنها بودم
همچون پروانه ای در یک مرداب !

اما حالا تنها ترم
چون

دیگر هیچ چیز مرا خوشحال نمی کند

حتی مزه مزه کردن خوشمزه ترین لواشک !!!!!

و در آغوش کشیدن زیباترین عروسک!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 9:30  توسط آسمان  | 


آن قدر درد درون را در دل خود ریختم
تا که خود با درد هستی سوز خود آمیختم
تا جدا ماند من در من  ز هر بیگانه ای
از تو هم ای عشق بی فرجام من بگریختم
برگ زردی بودم و درتند باد زندگی
بر تن هر شاخه ی بی ریشه ای آویختم ...!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 19:45  توسط آسمان  | 

هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی زبان روشن تر است
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 19:13  توسط آسمان  | 

امروز از پس سالهای رفته بر باد به چشمان عروسکم نگاه کردم ... تنها اوست که غم مرا درمی یابد !
نبض خاطراتم شروع به تپیدن کرد ... و زندگی همچون کتابی نخوانده در برابر چشمان بی رمقم بازی خود را آغاز کرد و من رفتم ... تنها رفتم ... تنها به سرزمین ناشناخته ی عشق !

و یاد تو در این سفر جان فرسا تنها توشه ای بود که به همراه داشتم . اما...
نمی دانم سهم من ازتو چه بود ؟! سهم از عشق؟؟! چقدر خودخواهم !!
تو را می سپارم به فرداهای روشن ... تو را فرا می خوانم به دیدن شبهای مهتابی ... به ملاقات قاصدکهایی که هنوز از تو خبر می آورند ... رویای دل انگیز قلب من ; تو را رهسپار می کنم به تجربه ی شیرین عشق ...
ببین ... ببین معجزه ی دوست داشتن را

بشنو طنین دلنواز قلبت را و حس کن زیبایی لرزش گامهایم برای رسیدن به تو ...
طنین دلنشین قلبت تنها بهانه ی من برای زیستن است تا به حال به آن توجه کرده ای ؟؟
و تو می روی اما من هنوز بهانه ای دارم برای زنده ماندن ... ضرب آهنگ زندگی من هنوز می تپد ...
و شمارش معکوسی ست ضربان قلبت ...
تا زمانی که تو از تشنج لذت بر خود می لرزی من زنده خواهم ماند

دوستت دارم تا بینهایت دور ...
و غمی زیبا مرا در بر گرفت ...
عشق من از زندگی لذت ببر
دنیا با تمام زیباییهایش ارزانی تو

چه اهمیت دارد که من ... ؟؟!

من عاشقت خواهم ماند ...


مهم افسانه ی عشق است ...



+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 20:32  توسط آسمان  | 

شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد!
غوغای پندارم نمی مرد
غمگین و دلسرد
روحم همه رنج
جانم همه درد
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمان تب دارم نمی خفت.

شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت:
پا روی دل بگذار و بگذر...
این دل که می لرزد میان سینه ی تو
این دل دریای وفا و مهربانی ست
این دل که جز با مهربانی آشنا نیست!
این دل... دل تو... دشمن توست
زهرش شراب جام رگهای تن توست


این مهربانی ها هلاکت می کند از دل حذر کن !
از این محبت های بی حاصل حذر کن
اندوه بر اندوه افزودن روانیست
دنیا همین یک ذره جا نیست
سر زیر بال خود مبر ... بگذار و بگذر

پا روی دل بگذار و بگذر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 17:45  توسط آسمان  | 

خارها خوار نیستند
شاخه های خشک ;چوبه های دار نیستند
میوه های کال و کرم خورده نیز
روی دوش شاخه ها بار نیستند
پیش از آن که برگهای زرد را
زیر پای خویش سرزنش کنی !
خش خشی به گوش می رسد:
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
که خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 12:56  توسط آسمان  | 

دیگر اگر گریان شوی چون شاخه ای لرزان شوی در اشکها غلتان شوی دیگر نمی خواهم تو را

گر باز گردی از سفر آواره گردی هر گذر دیگر نمی خواهم تو را

گر باز هم یارم شوی شمع شب تارم شوی شادان ز دیدارم شوی دیگر نمی خواهم تو را

گر محرم رازم شوی بشکسته چون سازم شوی تنها گل نازم شوی دیگر نمی خواهم تو را

گر باز گردی از خطا دنبالم آیی هر کجا ای سنگدل ای بی وفا دیگر نمی خواهم تو را
دیگر نمی خواهم تو را ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت 22:10  توسط آسمان  | 

مرگ من روزی فراخواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها دیروز ها


ناگهان خوابی مرا خواهد ربود ....
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت 20:41  توسط آسمان  | 

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگهای مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 12:29  توسط آسمان  | 

به جان جوشم که جویای تو باشم

خسی بر موج دریای تو باشم

تمام آرزوهای منی کاش

یکی از آرزوهای تو باشم
.
.
.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 13:57  توسط آسمان  | 

ای آرزوی دیده ی بینا چگونه ای
وی مونس دل من تنها چگونه ای
دل هدیه ی تو کردم آن را نخواستی
جان تحفه می فرستم آن را چگونه ای
ای نور چشم مهر و گل بوستان حسن
ما بی تو درهمیم تو بی ما چگونه ای

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 13:54  توسط آسمان  |