تبليغاتX
رد پنج شاخۀ انگشت تو


ماهی لب بسته را اندیشۀ قلاب نیست ...

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 


چند روزی هست که گوشیم خاموشه

کسی نیست که دیگه چشم به راه حرفی ازش باشم

راکد و ساکت ...

طلوع خورشید رو نمیبینم

چون تا ظهر به برکت قرصایی که دکتر داده خوابم...

غروب خورشید رو نمیبینم

چون هیچ پنجره ای نیست که پرده ش رو کنار بزنم

و اصولا هیچ چیزی نیست که جالب باشه واسه دیدن .

کتاب هم دیگه نمیخونم

تلویزیونم نگا نمیکنم


اصلا هیچ کاری نمیکنم ...

هیچ کاری ...

فقط گاهی

فقط گاهی به تو فکر می کنم...

و هنوزم اگر یه روز به زور برم بیرون

چشم میدوزم به سنگفرشایی که جای قدمهات روش خالیه خالیه ...

سرده ... سرد


یادم تو را فراموش .


نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 


آسمان ...


آرام

با وقار

پاک

آبی ... آبی ...آبی ...

مثل لبخندهای کودکی ...

مثل ظهرهای ساکت تابستان

مثل شبهای پرستارۀ روی بام ...



نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 


با شکفتن

بیستمین غنچۀ شاسبونیا

از گلشاخه اش متولد شدی ...

آسمان گسترده شد در نگاهت

و از ابرها

شکوفه بارید ...

و روییدی

از خاک

به امید قد کشیدن تا خورشید ...



جوکر عزیزم تولدت مبارک ...

لبخند ...

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 


-شما چه زیبایید ...

- گل به نرمی گفت : بله که هستم!

شازده کوچولو پی برد که او خیلی هم فروتن نیست ...

باری شارده کوچولو با وجود عشق صمیمانه اش خیلی زود در صداقت گل شک کرده بود ...

احساس بدبختی میکرد...

- او مرا معطر میکرد.وجودم را روشن میکرد.حق این بود که پشت نیرنگهای کوچکش به محبتش پی میبردم...

گلها پر از تناقضند...من جوان بودم و نمیدانستم چگونه دوستش بدارم...

شازده کوچولو گفت خداحافظ...

گل هم گفت خداحافظ...

گل سرفه کرد و گفت:

من احمق بودم امیدوارم خوشبخت شوی..

تو هیچ وقت نفهمیدی که دوستت دارم..البته تقصیر خودم بود...

اما تو هم مثل من احمق بودی !

تصمیم گرفته ای بروی ..خب برو!

***

شازده کوچولو به زمین آمد ...

از کنار یک باغ پر از گل سرخ گذشت !

و سخت احساس بدبختی کرد... گلش به او گفته بود که یگانه گل جهان است...

با خود گفت اگر گلم این را میدید از غصه خودش را به مردن میزد و من مجبور بودم که تظاهر به پرستاری اش کنم...

خیال میکردم گلی یکتا دارم..

و گریه کرد....

در این وقت روباه پیدا شد !

شازده گفت بیا با من بازی کن.

روباه گفت نمیتوانم چون مرا اهلی نکرده اند ...

- اهلی کردن یعنی چه ؟

- پیوند بستن!

مثلا تو برای من هنوز پسربچه ای بیش نیستی مثل بقیه و به هم نیاز نداریم!

اما اگر مرا اهلی کنی تو برای من یگانۀ جهان خواهی شد !

آن وقت من صدای پایی را که با صدای پای همه فرق دارد را خواهم شناخت. و موهای طلایی تو معجزه میشود

و هرگاه از کنار گندمزار بگذرم یاد تو را برایم زنده میکند ... گندم هم طلاییست

***

شازده کوچولو رفت و دوباره گلها را دید ...

شما زیبایید اما کسی برای شما نمیمیرد کسی شما را اهلی نکرده است...

گل من در جهان یکتاست .


نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 

روز با سیگار من روشن می­شود و اگر من قدم نزنم زمین زیر پای هیچ­کس نمی­چرخد،

اگر دلتنگی شب­های من نبود ماه نمی­تابید و از وقتی موهایم را کوتاه­تر از انگشتان تو

کردم بادهای این شهر کوچ کرده ­اند)


بادها کوچ کرده ­اند و اینکه هرروز موهای من بلندتر می­شود چیزی را عوض نمی­کند ماه

میان پنجره­ های دلتنگ جیره­ بندی شده­ است و اینکه هرشب چقدر وانمود می­کنم به

فکر تو نیستم کافی نیست تا سهم کمتری از ماه تکه ­تکه بردارم بادها رفته­ اند و

موهایم را از پیشانی تمام خاطره­ ها پس زده ­اند تو رفته­ ای و تنهایی بلند شب­هایت من

چشم­هایم را می­برم و باران دیگر خیابان­های منتهی به دوراهی را نمی­بندد می­روم و زمین

دوباره می­چرخد ماه می­تابد باد می­وزد، اما هربار پیش از طلوع خورشید بیدار می­شوی

یادت باشد برای بیرون رفتن از خانه آنقدر منتظر بمانی تا شاعری سیگارش را روشن کند...


+این متن مال من نیست اما خیلی دوسش دارم...

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت  

                                                                                           

صورتم چکه می کند ....

تو می دانی چرا ؟

چکه های ممتد و بی فاصله 

شاید

باید

چشمهایم را بدوزم...

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت  


پشت نقاب شب

آرام

آرام

...

 چه بار سنگینی روی این شانه بی حوصله ام می افتد ...






ادامه مطلب
نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 


چیزه تازه ای نیست برای گفتن

جز اینکه

دوستت دارم ...

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت  

 

در آن لحظه

که در مخاطره کهنگی فرسوده می شویم

نمی شود

که برگ های خسته پاییز

غمگین تر از نگاه تو باشند ...

در این لحظه های خطیر

که گردباد کوبنده این روح دردمند و ولگردم

زانوی مهربانیت را تشنه است

نمی شود که آسمان آبی تر قلب تو باشد ...

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت  

 

میان این تناسخ رنجهای همواره

وجب به وجب زندگی ام را کاویده ام

تمام تابستانهایش را از مغز استخوان لرزیده

و در تمام زمستانها

گرمای اشک را چشیده ام ...

آرزوهایم را

چون کلبه ای گرو و روشن

در کودکی کشیدم

اما

افسوس...

 تمام ثانیه ها

در انتظار آن دست نورانی و معجز

میان برگهای دفتر نقاشی ام دفن شدم ...

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 

 

چه فراموشی عظیمی ...

افتادن سیب از شاخه ...

و عریان شدن

مثل سکوت های میان کلامهای محبت ..../

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت  


سردرگمم میان این سردردهای همواره ...

و میان این اتفاقی که اسمش زیستن است !

و میان نگاه این دخترک مات مانده در آینه...

سردرگمم در کرانه " بودن " 

این بودن بی آرام ...

و این چشمهای بی تاب برای خفتن تا ابد ...

بیا

تنها تو بیا ...

حتی اگر

فقط برای هم آغوشی در خواب...


نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 

 

شاید

دچار یک غمباد دسته جمعی شده باشیم..

اما لبخند همواره خدا چیزیست هنوز درکش نکرده ام !

+نفس می کشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت  

هر شب

که تن تنهای خویش را

که از سپیده دمان به دوش کشیده ام 

در آغوش می کشم...

تا صیانتش کنم

از کابوسهایی که

شب هنگام

کرکس وار

دور سرم چرخ میزنند ...

اینجا

من هستم و دخترکی در غم تمام زندگی از دست رفته اش..

و خدایی که هیچ نزدیک نیست...

و تنهایی بی حصاری که هر لبخندی را محو می کند ...

 

+ خیلی خیلی وقته که از ته دل نخندیدم ... خیلی وقته ...

 

 

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 

 

دیرگاهیست که لبخندی

هرچند محو

دلم را درنمی نوردد...

در این جغرافیای آهن و سیمان

دلم پر می کشد برای برگ سبزی

که در

پنج سالگی از درخت گیلاس چیده بودم...

اینجا شبها دیگر گامگاه ستارگان نیست ...

و من چشمانم را بی رحمانه

به میهمانی اشکها تبعید می کنم !

و صبحها که دلتنگیهای همواره ام با آفتاب طلوع می کنند

مضحکانه  به دخترک زیبای درون آینه لبخند می زنم !

و صمیمانه خود را دوست می دارم /

 

* این شعر نیست فقط حس این روزهای من است !

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 


عجب روزای ...


(حتی نا ندارم جمله م رو تموم کنم ...)


نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت  

اینو واسه تولدم نوشته بودم :۱۸ مهر

 

امروز پرتو خورشید از میان برگهای رو به مرگ

بغض ابرها را فرو ریخت

و من که چون خوشه های شکسته

در این روزگار یاغی آواره بوده ام

چشمهای کالم را گشودم

بی هراس از شب و تکرار..

بارور ز اشک

لبالب از رسیدن به رویای زیبای آبی آسمان ...

اما افسوس ...

من از عدم با کوله باری از غصه از گرد راه رسیده ام ...

 

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 


الیا تو با درخت ریشه سوخته ای

که به باغ خویش بازمی گردد

چه می توانی گفت ...؟



اینجا زندگی در نگاهم ماسیده است

اینجا دور است

دور است از تمام رویاها ...

اینجا مردی خوابیده است

که از رویای پروانه ها خالیست

و خالی آغوشم

همچنان خالیست ...

و من امروز آسمان مه گرفتۀ پاییزی ام ...

به سان تمام لحظه های پیشین

به سان همان کودک بغض کرده در پنج سالگی ام ...

...






نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   • 

از سر انگشتم خاطره میچکد

پایان  افسانۀ  این دیوانگی

چیزی جز نالیدن بی صدای نگاههای تو

در خواب گردی هایم نیست ...

مهتاب به دار آویخته با لبخندی محو

دیگر الهام بخش نخواهد بود ...

و این شبگاه خسته از هق هق  عاجزانۀ انسان گونه ام

مکرر می کند یاد تنهایی ام را

که تا پیوستن تا مرگ اتفاقیست ممتد ...

من اینجا  ایستاده ام بر آستانۀ در

با کوله باری بر دوش

و مهری خاک شده در دل...

من پُر از خالی ِ آغوشم ...

و این دلتنگی همواره پویا ...

 

+ بیا منو ببر نوازشم کن ... دلم آغوش بی دغدغه میخواد ...

 

نوشته شده توسط آسمان...(پگاه) در |  لینک ثابت   •